مامان سیسی و پسرهاش

 

بعد از یه مرخصی کوتاه دوباره اومدم. هفته پیش جاتون خالی رفتیم شمال و کلی خوش گذشت. این هفته هم گفتن بیا که من قبول نکردم و موندم تهران.

نیما پسر، داره شعر یاد میگیره کم کم. الان یه توپ دارم قلقلیه رو داره یاد میگیره. کلا به حرف افتاده اساسیییییییییییییی. دیروز اومده با یه لحن غم انگیزی به من میگه مامان من انگشتر ندارم. اصلا دلم شکست به خدا. بعد بهش گفتم برات میخرم. از دیروز میگه من انگشتر ندارم برو برام بخر. بعد امشب میگه برام انگشتر بخر عینک هم بخر. یعنی یه همچین پسری دارم. فداش بشه مامانش

پوریا هم اولین غلطش رو دو روز پیش زد. امروز هم برای بار دوم گزاشتمش تو روروئک و تونست یه مقداری خودش حرکت کنه. 

راستی امروز پسرم شش ماهش تموم شد. یوهووووووووووووووووووووو

نوشته شده در پنجشنبه 15 خرداد1393ساعت توسط مامان سیسی|

 

 

نیما هنوز مریضه . دومین سری آنتی بیوتیک رو شروع کرده به خوردن . ایشالا که زودتر خوب بشه . بچه ام دو کیلو وزن کم کرده تو این مدت. رفتم برای پوریا ظروف غذا و سرویس قابلمه خریدم که ایشالا از دو هفته دیگه بهش حریره بادوم بدم.

بابام مریضه و حسابی لجبازی میکنه. اعصاب و روان همه رو ریخته بهم. پارسال قلبش رو عمل کرد. دکتر بهش گفته بود باید سیگار کشیدن رو ترک کنی ولی مگه گوش میده. دیروز هم روزه گرفت و قندش افتاد پایین. امروز خواهرم بهم خبر داد که دیشب کارش به سی سی یو کشیده شده. خدا رو شکر دکترها تشیخص دادن این بار قلبش نبوده بلکه بخاطر روزه مشکل گوارشی پیدا کرده. هر چی بهش میگیم بابا جان روزه ای که به بدن ادم اسیب بزنه حرامه گرفتنش گوش نمیده که نمیده. روانی شدیم بخدا از دستش . عین یه بچه دو ساله لجبازی میکنه.

نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393ساعت توسط مامان سیسی|

 

 

نیما الان دو هفته است که مریضه .اولش سرما خوردگی ساده بود بعد تب کرد. بعد سرفه شدید. بعد فهمیدیم گلوش چرک کرده. بعد تا اومد خوب بشه دوباره مریض شد الان سه روزه اب ریزش بینی و عطسه شدید داره. اینجانب هم به شدت خسته هستم.

از وقتی فرستادمش مهدکودک حرف زدنش خیلی بهتر شده . خیلی چیزها رو هم باهاش کار میکنن یاد گرفته . خوبیش اینه که مفهومی باهاش کار میکنن و قشنگ یاد میگیره. فقط خیلی طرفدار غذاهای مهد نیست که ایشالا اونهم خوب میشه.

پوریای گلم که خدا حفظش کنه باعث شادی مامانش هست یه گوله نمکه . همش میخنده . خداییش بچه آرومیه. فقط شیرش به موقع باشه دیگه کاریت نداره. ولی عاشق اینه که باهاش حرف بزنی و بخندی. 

همین الان با این کوچیکیش با نیما بازی میکنن و کرکر خندشون بالاست. مثلا نیما میره صورتش رو میگیره جلوی صورت پوریا و میخنده اونهم کرکر میخنده. یا وقتی که پوریا بادگلو میکنه نیما غش میکنه از خنده.

خلاصه که سرم گرمه با این دوتا

نوشته شده در پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت توسط مامان سیسی|


این هم آقا نیما و آقا پوریا


15008350649723519990.jpg

45692229737161119346.jpg

نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت1393ساعت توسط مامان سیسی|


خیلی وقت هست که به اینجا سر نزدم. پسرم پوریا 15 آذر 92 به دنیا اومد با روش کاملا طبیعی. الان 5 ماهش داره تموم میشه. کلی هم شبیه خودم هست. یعنی هرچی نیما شبیه باباش بود ، پوریا الان شبیه منه. ماشالا خیلی هم شیرین و تو دل برو هست.

نیمای گل مامان هم دو هفته است که مهد کودک میره. اسم مهد کودکش هم نیما است. 

متاسفانه همسری بخاطر تموم نشدن درسشون هنوز مالزی هستن و ایشالا خدا بخواد مهر ماه میان اینجا. برای زایمان من که نتونست بیاد و پوریا رو وقتی سه ماهش بود دید.

کلی حرف برای گفتن دارم که یواش یواش میام میگم. فعلا این بسم الله دوباره بود.

نوشته شده در جمعه 12 اردیبهشت1393ساعت توسط مامان سیسی|



دوستان التماس دعا ایشالا تو چند روز آینده نینی میاد. 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1392ساعت توسط مامان سیسی|



خوب خدا بخواد دارم میام ایران. احتمالا یه مدت زیادی مثلا 6 ماهی بمونم. زایمان که هستم که مدت هم بمونم بچه یه جونی بگیره بعد ببینم برمیگردم یا نه؟ 


فعلا در حال جمع اوری وسایل هستم . خدایی چقدر وسیله جمع کردن سخته .خونمون شده مثل صحنه جنگ. فقط نیما این وسط حسابی کیف میکنه ، هر چیزی که نباید بهش دست بزنه الان جلوی چشماشه و بازی میکنه. دیروز رفته تو چمدون نشسته. بعد هم که خسته شده رفته توی یک کارتون نشسته. یعنی حالی میکنه ها

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1392ساعت توسط مامان سیسی|


شش ماهم تموم شده. یه ذره این روزها نفس کشیدن برام سخت شده. همش میره زیر قفس سینه ام و بهم فشار میاد. شبها هم که دائم لگد پرانی داره. کلا این آقا پوریای ما خیلی خیلی شیطون تر از نیما هست. بچه ام نیما هر از گاهی یه استراحتی به من میداد این اصلااااااااااااااااااااااااااااااااا.

نیمای خوشگلم این روزها خیلی شیرین کاری میکنه. 

یاد گرفته کلاغ پر بازی کنه.

میگه : اوکی ok

یادگرفته دیگه خودش بره سمت یخچال درش رو باز کنه و بطری آب رو نشون بده بگه میخواد.

دیگه مثل بچه ادم میشینه با ما صبحانه میخوره. 

میشینه کارتون میبینه. 

و کلی کار دیگه که باعث خنده باباش و من میشه. 


راستی هفته پیش که دکتر رفتم گفت سن حاملگی یه هفته بیشتره و پوریا احتمالا 20 اذر به دنیا میاد. 

نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1392ساعت توسط مامان سیسی|


نینی مون تو شکمم تغییر جنسیت داد. چند وقت پیش که رفتم سونو گفتن اشتباه شده نینی پسره. حالا من موندم و یه عالمه لباس دخترونه. من که همین ها رو تنش میکنم اینجا لباس بچه خیلی گرونه بخوام دوباره بگیرم خیلی خرجم زیاد میشه. خدا رو شکر فقط یه دست لباس مهمونی دخترونه گرفته بودم که اون رو نگه میدارم یادگاری. بقیه تو خونه ای ها همه دخترونه ان.  

سر اسمش هم کلی گشتیم هی من اسم پیشنهاد دادم هی همسری وتو کرد. از دانیال شروع شد تا کوروش . بردیا. آریا. سینا. مانی. آخرش هم به پوریا ختم شد.


بله اسم داداش نیما قراره بشه " پوریا"

نیما و پوریا به هم میخورن مگه نه؟؟


پ.ن: دوست عزیزم من قبل از نیما تحت درمان بودم و آزمایش هورمونی دادم اینجا . که یک چک اپ کامل از هورمونهام بود. پاپ اسمیر تو ایران انجام دادم. هر 3 ماه یکبار هم میرفتم سونو. جدای این دکتر برام داروی هورمونی تجویز کرده بود که از روز 2 پریود میخوردم. روزی بین 2 تا 5 قرص بود. که البته یک سری از قرصها تا آخر سه ماهگی بارداری نیما ادامه داشت.  شما پیش متخصص زنان بری اینجا بگی میخوای برای بارداری اقدام کنی خودشون بهت میگن . (اگه نیاز داشته باشی). 

نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1392ساعت توسط مامان سیسی|



قبلا که میرفتیم خرید کلی لباس خوشگل دخترونه میدیدم که خوشم میومد ولی حالا نمیدونم من سخت گیر شدم یا لباس قحطی اومده که هیچی به نظرم قشنگ نمیاد برای این دخملمون.

کلمات جدید نیما شامل

آجو= جوراب

اوپا= اون پا

اوت=out

آدو= عمو (همسر مانیا)

کار جدیدی هم یاد گرفته با راهنمایی خاله مانیا جونش. میره روی پاهای باباش بعد از باباش بالا میره تا میرسه به گردن بابایی . چند روز پیش به من میگه بیا با تو هم همین بازی رو بکنم . من هم سریع پاسش دادم به باباش. اینکه میگم راهنمایی خاله مانیا به خاطر اینه که پیشنهاد این کار توسط خاله مانیا داده شده و به شدت هم مورد استقبال پدر و پسر قرار گرفته. 

کلا نیما علاقه خاصی به آدو و خاله مانیا داره . وقتی اینها رو میبینه رسما ننه باباش رو میفروشه. نه بغلمون میاد نه محلمون میده . بهش بگی نیما بیا بغلم میره بغل مانیا. بهش میگم من دارم میرم بای بای. تو بگو یه ارزن محل بده. بعد هم موقع خداحافظی یک گریه ای میکنه که نگووو.

من هم براش تو این جور مواقع آهنگ آدم فروش رو میخونم.


نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1392ساعت توسط مامان سیسی|


آخرين مطالب
» من انگشتر ندارم
» 
» 
» نیما و پوریا
» بازگشت
» منتظریم
» ایران
» پسرهام
» پسرهام
» آدم فروش

 Design By : Pichak